Our rendition of her famed poem An Roozha. _______________________________________ آن روزها رفتند آن روزهای خوب آن روزهای سالم سرشار آن آسمان های پر از پولک آن شاخساران پر از گیلاس آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچک ها به یکدیگر آن بام های باد بادک های بازیگوش آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها آن روزها رفتند آن روزها یی کز شکاف پلکهای من آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید چشمم به روی هر چه می لغزید آنرا چو شیر تازه می نوشید گویی میان مردمکهایم خرگوش نا آرام شادی بود هر صبحدم با آفتاب پیر به دشتهای نا شناس جستجو می رفت شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت آن روزها رفتند آن روزها ی برفی خاموش کز پشت شیشه در اتاق گرم هر دم به بیرون خیره می گشتم پاکیزه برف من چو کرکی نرم آرام می بارید بر نردبام کهنه چوبی بر رشته سست طناب رخت بر گیسوان کاج های پیر و فکر می کردم به فردا آه فردا حجم سفید لیز با خش خش چادر مادربزرگ آغاز می شد و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور و طرح سرگردان پرواز کبوترها در جامهای رنگی شیشه فردا ... گرمای کرسی خواب آور بود من تند و بی پروا دور از نگاه مادرم خطهای باطل را از مشق های کهنه خود پاک می کردم چون برف می خوابید در باغچه می گشتم افسرده در پای گلدانهای خشک یاس گنجشک های مرده ام را خاک می کردم آن روزها رفتند آن روزهای جذبه و حیرت آن روزهای خواب و بیداری آن روز ها هر سایه رازی داشت هر جعبه سربسته گنجی را نهان می کرد هر گوشه صندوقخانه در سکوت ظهر گویی جهانی بود هر کسی ز تاریکی نمی ترسید در چشمهایم قهرمانی بود آن روزها رفتند آن روزهای عید آن انتظار آفتاب و گل آن رعشه های عطر در اجتماع ساکت و محبوب نرگس های
...